#حصار_تنهایی_من_پارت_1225


آراد نگام کرد و به امير گفت: خوشم نمياد ازم اجازه مي گيري. يعني اجازه گرفتنت بي معنيه.

- آخه هنوز اربابشي... بايد اجازه بگيرم!

اينو گفت و رفتيم بيرون. امير هنوز قضيه ی بين من و آرادو نمي دونه. هنوز نمي دونه آراد مي خواد منو عاشق خودش کنه. اگه مي دونست، ديگه نقش بازي کردنشو ادامه نمي داد.

با امير بهم خوش مي گذشت اما فکرم مشغول نگاهاي آراد بود. چرا اينجوري نگام مي کرد؟ يعني مي خواست با اين نگاه هاش بهم بفهمونه دوستم داره؟! آره! دوستم داره چون جز نقششه! اگه اين کارو نکنه چي کار کنه؟!

شب ساعت یازده و نیم برگشتیم خونه.

گفتم: ممنون!

- خواهش مي کنم!

خواستم پياده شم، گفت: صبر کن!

نگاش کردم.

گفت: مي خوام نظرتو در مورد يه چيزي بدونم!

- بگو!

- نظرت در مورد مونا چيه؟

- مونا؟ نمي دونم براي چي؟

romangram.com | @romangram_com