#حصار_تنهایی_من_پارت_1224


- خودمم مي خواستم اين کارو بکنم. چون شما دو تا عين کارد و پنيريد!

وقتي وارد رستوران شديم، آراد زودتر رفت سر ميز چهار نفره. ظاهرا از قبل رزرو کرده بود. من و اميرم رفتيم يه ميز دو نفره ی دنج. آراد روبه روي من نشسته بود. با تعجب نگام کرد؛ بلند شد، اومد طرفمون و گفت:

- مگه قرار نيست سر يه ميز بشينيم؟

- آيناز دوست نداره. نمي خواي بذارم که تنها بشينه؟

سرم پايين بود اما نگاه دلخورشو حس کردم. وقتي رفت سرمو بلند کردم. توي تيررس نگام بود. امير غذا رو سفارش داد. تمام مدتي که غذا مي خورديم و با امير بگو بخند داشتيم، زير ذره بين آراد بودم. ضربان قلبم بالا پايين مي رفت. يه وقتايي که زير چشي نگاش مي کردم، مي ديدم با غذاش بازي مي کنه. نمي دونم چرا اين کارو کردم ولي تو دهن امير غذا کردم. اون موقع بخاطر اينکه اذيتم نکنه، اين کارو مي کردم، الان براي چي؟

امير با تعجب نگام کرد و با لبخند گفت: داره نگات مي کنه؟!

سرمو تکون دادم و گفتم: آره... از وقتي که اينجا نشستم.

يه تيکه از استيکشو جلو دهنم گرفت و گفت: اينم بخاطر اينکه جزغاله بشه!

خنديدم و دهنمو باز کردم. گوشتو تو دهنم مي جويدم. آراد با بغض پنهانش نگام مي کرد. ديگه از اين نگاها خسته شدم. بايد بهش بگم ديگه اينجوري بهم زل نزنه.

بعد از اينکه نهارو خورديم، امير گفت: بريم بيرون؟

با خوشحالي گفتم: آره. خيلي وقته نرفتيم.

بلند شديم. امير نهارو حساب کرد وبا هم رفتيم طرف ميز آراد.

گفت: آينازو مي برم بيرون، شب برش مي گردونم.

romangram.com | @romangram_com