#حصار_تنهایی_من_پارت_1223


- شب مهمون داريم. به مامانم گفتم زود ميام.

کامليا: ما مي رسونيمت.

- نه ممنون. به پرهام گفتم که از همه بيکارتره!

کمي نشستيم و حرف زديم. امير ميزو حساب کرد و رفت طرف آراد و گفت:

- ما داريم مي ريم نهار. ميايد؟

فرحناز: از لطفتون ممنون! خودتون بريد!

آراد بلند شد و گفت: آره ميايم؛ صبر کن پولو حساب کنم.

فرحناز با اخم گفت: کجا دنبال اينا مي خواي بري؟ اون آرادي که به جماعتي رو نمي داد کجاست؟ زود خودتو باختي؟

آراد: اگه با ما نميايي، مي توني بري خونه.

فرحناز دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت: خسته شدم! باشه ميام.

اومديم بيرون و سوار ماشين شديم .چيزي نمي گفتم.

امير گفت: چي شده خانم؟!

نگاش کردم و گفتم: هيچي. مي شه من و تو ميز جدا بگيريم؟ نمي خوام پيش فرحناز باشم.

romangram.com | @romangram_com