#حصار_تنهایی_من_پارت_1227
با لبخند تلخي گفت: اومدي؟... خوش گذشت بي رحم؟... دلت خنک شد تونستي منو بچزوني؟ جلوي من تو دهن امير غذا مي کردي؟ آخه نامرد! تو تا ديروز، خودت بهم غذا مي دادي. آخه چرا اين کارو با من مي کني آيناز؟... داغونم کردي.
مي دونستم بخاطر مستيش نمي دونه چي مي گه.
گفتم: حالت خوب نيست. بايد بريم بيمارستان. ممکنه خون ريزي کني.
- مي دوني چيه؟! تو موفق شدي! تونستي با زجر کشیدن، منو به کشتن بدي... حالا خودت وايسا و نگام کن... ببين چطور دارم جلوت ذره ذره نابود مي شم.
چند قطره اشک از چشمام اومد.
گفتم: چرا داري مشروب مي خوري؟! برات خوب نيست. مگه دکتر نگفت نبايد طرف اينا بري؟!
بلند شد؛ بطري از دستش افتاد و شکست. تلو تلو خوران اومد طرفم؛ روبه روم ايساد. کنترلي روي پاهاش نداشت.
بازومو گرفت و با چشماي پر اشکش گفت: مي دونم نقشم براي عاشق کردنت افتضاح بود. خيلي بي عرضم؛ مي دونم. آخه تا حالا هيچ دختري رو دوست نداشتم. مي خواستم عشقتو تجربه کنم؛ نشد... مي خواستم بدونم عاشق يه دختر چشم گربه اي زبون دراز شدن چطوريه؛ نشد...چون بلد نبودم عاشقي کنم... بلد نبودم نازتو بکشم ... من بلد نيستم مثل پرهام بخندونمت؛ چون خودم يه کوه غم دارم... بلد نيستم مثل علي کاري کنم که بهت خوش بگذره. بلد نيستم آيناز... آخه بي انصاف! چرا بهم فرصت ندادي؟!
اشکم سرازير بود و به حرفاش گوش مي دادم.
گفتم: آقا... بايد بريم بيمارستان. حالتون خوب نيست.
منو گرفت تو بغلش. کل بدنم زير دستاي قوي مردونش داشت له مي شد.
گفت: چقدر لاغري آيناز!
از ترس گفتم: آقا!
romangram.com | @romangram_com