#حصار_تنهایی_من_پارت_1217
گفتم: نزنيا!
دستشو که بلند کرد، جيغ زدم. زد به پهلوم. منم برداشتم و زدم به صورتش. برفاي صورتشو پاک کرد و گفت:
- نامرد! من که به صورت نزدم؟
دستمو جلوی دهنم گرفتم و گفتم: عمدي نبود!
دستشو کشيد رو زمين، يه مشت برف تو دستش اومد، يه گلوله بزرگ درست کرد و گفت:
- که عمدي نبود. ها؟!
- مي خواي چيکار کني؟! تو رو خدا اينو نزن؛ بزرگه!
همين جور که برفو تو دستش جابه جا مي کرد، گفت: بگو ببخشيد!
پرهام داد زد: آيناز نگيا؟!
برگشتم، ديدم همشون دارن نگام مي کنن. قيافه ی آراد که گرفته تر از فرحناز بود. يهو يه چيز سفت خورد تو شکمم. نگاه کردم، ديدم گلوله برفي اميره.
گفت: تو ديگه مردي!
يه مشت برف برداشتم، بهش زدم و فرار کردم . دنبالم دويد و از پشتم منو گرفت و منم با جيغ و خنده گفتم:
- امير ولم کن! زشته!
romangram.com | @romangram_com