#حصار_تنهایی_من_پارت_1216
گفت: خوش گذشت؟... بعضي وقتا انقدر صداي خندت بلند مي شد که هوس مي کردم بيام پيش شما!
خنديدم و گفتم: پرهام از خاطرات بچگيش مي گفت... خيلي شيطون بوده!
- مگه الان نيست؟!
- چرا هست ولي بعضي وقتا مي ره تو لاک خودش. طوري که ديگه نمي شناسمش.
- خب هر آدمي يه غمي داره، پرهامم مستثني نيست.
چند قدم راه رفتيم.
گفتم: اميرعلي؟
- بله؟
- هيچي!
- خب بگو!
- هيچي! اسمت قشنگ بود صدات کردم!
- دختر ديوونه!
خم شد يه مشت برف برداشت.
romangram.com | @romangram_com