#حصار_تنهایی_من_پارت_1215
با اينکه اونا جلومون بودن، اما پرهام ازشون زد جلو و سرعت مطمئن رانندگي مي کرد.
گفت: حال کردي از بنز آرادم زدم جلو؟!
- ناز شصتت!
با دهن باز و لبخند گفت: جان؟!! اينو ديگه از کجا ياد گرفتي؟
- از خودم!
تا وقتي به کوه رسيديم، با جک و حرفاي پرهام مي خنديدم. آراد که بعضي وقتا ماشينش کنار ما مي اورد، که سرکي بکشه ببينه چه خبره، وقتي خنده ی ما رو مي ديد، عصبي مي شد و گاز مي داد. نزديک کوه بوديم.
گفتم: راستي پرهام ابروت چي شده؟
- شکسته. چند سال پيش با بچه هاي محلمون دعوام شد، اونام از شرمندگي ابروم دراومدن!
- کار خوبي کردن. چون روز اولي که خواستم مواد بهت بفروشم، اين تنها نشوني بود که زبيده بهم داد.
خنديد و گفت: خوشگلم نکرده؟
- چرا، چون گوشه ابروته. انگار با تيغ زدي.
وقتي به کوه رسيديم، پياده شديم. بقيه هم پياده شدن.
چقدر برف! جون مي ده براي ساختن آدم برفي! پرهام مي رفت بالا، منم راه افتادم. امير کنارم اومد. با هم راه مي رفتيم.
romangram.com | @romangram_com