#حصار_تنهایی_من_پارت_1218
ولم کرد.
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: بريم اون بالا آدم برفي درست کنيم.
با هم سوار تله کابين شديم. آراد و فرحناز رو به روي ما وايسادن. اخماي آراد هنوز تو هم بود. فرحنازم بازوهاشو گرفته بود. با همون اخمش، زل زده بود به من. خواستم پشتمو بهش کنم که تله کابيت يه تکون خورد. من از جام کنده شدم و پرت شدم تو بغل آراد. سفت و محکم گرفتم؛ طوري که اگه کسي نديده بود من افتادم، حتما فکر مي کرد آراد منو بغل کرده. يه دستش دور کمرم بود و يه دستش دور شونم. فهميدم بغلم کرده؛ پيراهن سمت پهلوشو تو مشتم گرفتم و آروم گفتم:
- ولم کن!
قبل از اينکه حرفي بزنه، فرحناز از پشت منو کشيد و گفت: ولش کن ديگه؟ خفش کردي!
کنار وايسادم و به خيره شدن آراد نگاه کردم.
فرحناز گفت: حالت خوبه آراد؟ جايت درد نگرفت؟!
آراد با غم نگام مي کرد و گفت: نه خوبم.
امير منو برد پيش خودش و گفت: خوبي؟
- آره خوبم ... چيزيم نشده.
فرحناز: نه! مي خواي يه چيزيتم بشه! دنبال همين بهونه بودي که بياي بغل آراد. نه؟!
چيزي نگفتم و پشتمو بهش کردم و بيرونو نگاه کردم. بقيه چيزي نگفتن.
امير دستشو گذاشت رو شونم و دم گوشم گفت: مي خواي بريم بزنيمش؟!
romangram.com | @romangram_com