#حصار_تنهایی_من_پارت_1204


با تعجب نگاش کرد. دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم:

- وقتي کيفش بيشتر مي شد که منو مي انداختي تو انباري ...نه؟!

- نه... تقصير خودت بود. من عادت نداشتم کسي اونجوري با من حرف بزنه. يعني جراتشو نمي کردن اما تو... اولين دختر شايد آخرين دختري هستي که جرات داره تو روي من وايسه.

خنديدم و گفتم: منم وقتي کيف مي کردم که کم مي آوردي!

- آره... چون واقعا حريف زبونت نمي شدم!

بلند شد، رفت اتاق لباس. منم ميزو جمع مي کردم. سيني رو برداشتم، خواستم برم که اومد بيرون.

با تعجب نگاش کردم و گفتم: اينجوري مي خواي بري؟!

- آره، مگه چيه؟

چشم غره نگاش کردم. سيني رو گذاشتم رو ميز. رفتم تو اتاق لباس، يه کلاه و شالگردن آوردم، رو به روش رو پنجه پا وايسادم. کلاهو گذاشتم سرش و شالگردنو پيچوندم دور گردنش و گفتم:

- تازه خوب شدي... بيرون هوا سرده، ممکنه دوباره حالت بد بشه.

با لبخند نگاش مي کردم اما اون با يه حالت نگاهي که تا حالا ازش نديده بودم، به چشمام زل زد. نگاهش رفت رو لبم، سرشو کمي آورد جلو.

سرمو بردم عقب و گفتم: نکن!

درست وايساد و گفت: چرا نمي ذاري ببوسمت؟

romangram.com | @romangram_com