#حصار_تنهایی_من_پارت_1205
سرمو پايين انداختم و گفتم: دوست ندارم... يعني خوشم نمياد يه چيز گوشت آلود به لبم بخوره.
خنديد و گفت: اين ديگه چي بود گفتي؟ مگه مي خوام گوشت بکنم تو دهنت؟!
با اخم نگاش کردم و گفتم: دوست ندارم پسري رو ببوسم.
با چشماي ناراحت گفت: مي دونم... اون پسر آراده... چون هنوز ازش کينه داري و متنفري. هنوز مي خواي سر به تنش نباشه.
- اينجوري نيست... من فقط نمي خوام به علي خيانت کنم. چون دوستش دارم.
- راست ميگي... حرف من زوره.
کتشو پوشيد و رفت.
دفترچه خاطراتشو ورق زدم.
« تنهام ... خيلي تنها. اين حصار لعنتي هر روز داره دورم تنگ تر مي شه. ديگه دارم احساس خفگي مي کنم ...اگه آيناز نبود تا حالا مرده بودم.»
با تعجب خوب به جمله ي که نوشته بود، نگاه کردم. من؟ يعني اگه من نبودم؟ چرا؟! آخه من که کاري براش انجام ندادم؟
« آيناز با اينکه زشت ترين عروسکمه، اما از بين همه عروسک خوشگلام، بيشتر برام عزيزه.»
- خوبه برات عزيز بودم و اون بلا ها سرم مي آوردي!
« تنها عروسکيه که باهاش بازي مي کنم و سرگرمم مي کنه. تنها عروسکيه که گريش ميندازم اما اون با کاراش و حرفاش منو مي خندونه... کاش مي شد دوستش داشته باشم. نمي خوام کاري کنم که گريه کنه اما تقصير خودشه؛ با اون زبون درازش اذيتم مي کنه. وقتاي که آرومه و چيزي نمي گه، مي ترسم مريض شده باشه. مجبورم سر به سرش بذارم تا کمي دعوا کنه و حالش بهتر بشه.»
romangram.com | @romangram_com