#حصار_تنهایی_من_پارت_1203
چند تا قاشق آش که گذاشتم تو دهنش، گفت: از اين کار بدت نمياد؟
- روزاي اول چرا... ولي الان ديگه عادت کردم.
قاشقو جلو دهنش گرفتم. سرشو کشيد عقب و گفت: بقيشو خودم مي خورم.
***
يکي دو ساعت بعد نهار، براش ميوه بردم.
منو که ديد، گفت: همين الان نهار خوردم!
- بايد تقويت بشي!
با زور و دعوا بهش ميوه دادم. دو روز پرستار آقا بودم. تو اين مدت اونقدر ميوه و قرص و سوپ و مواد مغذي براش برده بودم که هر وقت صداي پا، نزديکي اتاقش مي شنيد، خودشو به خواب مي زد!
***
ساعت شش بيدارش کردم.حالش بهتر بود. ميز مفصلي براش چيدم. براش لقمه مي گرفتم و اون مي خورد.
همينجور که مي خورد ،گفت: مهربون شدي!
- بودم! خبر نداشتي! اگه از روز اول مي گفتي ليلا زندست، منم مجبور نمي شدم تا چند روز پيش باهات شاخ به شاخ بشم!
خنديد و لپمو کشيد و گفت: اتفاقا من عاشق شاخاي توام! نمي دوني که چه کيفي مي کردم وقتي باهات کل کل مي کردم؟
romangram.com | @romangram_com