#حصار_تنهایی_من_پارت_1200
با لبخند نگام کرد و گفت: چه بشاش شدي!
- اگه نامحرم نبودي، مي پريدم بغلت!
با تعجب گفت: چي؟!
- ممنون... يه دنيا ممنون!
- از من تشکر نکن. از آقا تشکر کن.
درست نشستم و گفتم: از آقا هم تشکر مي کنم!
تا وقتي خونه رسيدم، لبم خندون بود. از ماشين شاسي بلندش پريدم پايين و به سمت آشپزخونه دويدم.
خاتون تا منو ديد، گفت: چي شده مادر؟ چرا نفس نفس مي زني؟!
با خوشحالي خاتونو بغل کردم و گفتم: ليلا زنده است... آقا ليلا رو نکشته ... ليلا زندست. باورت مي شه؟
دستشو گذاشت دور شونم و گفت: خدا رو شکر ولي ليلا کيه؟!
نگاش کردم و گفتم: ليلا... هموني که روزاي اول که اومدم، براش گريه مي کردم. يادته؟ شام و نهار نمي خوردم.
- آها... آره يادم اومد.
نهار آرادو براش بردم. خوابيده بود. سيني رو گذاشتم رو عسلي. لبه تخت نشستم وصداش زدم:
romangram.com | @romangram_com