#حصار_تنهایی_من_پارت_1201


- آقا... آقا!

همين جور که چشماش بسته بود، گفت: خواهش مي کنم ديگه نگو آقا.

- سخته نمي تونم!

چشماشو باز کرد و گفت: ديديش؟

با لبخند گفتم: آره... ممنون...خيلي ممنون نکشتيش. آخه چرا اين همه مدت بهم دروغ گفتي؟!

- مجبور بودم.

- چرا؟

تو چشمام نگاه کرد و گفت: نمي تونم بگم.

- بقيه دوستام چي؟

- اونام زندن. تو ايرانن.

با چشماي گشاد و خوشحالي گفتم: راست مي گي؟! يعني اونا رو نفروختي؟

- نه!

- مي شه...

romangram.com | @romangram_com