#حصار_تنهایی_من_پارت_1199


يه خانم اومد تو و گفت: حرفاتون تموم شد؟!

ليلا بلند شد. منو سفت بغل کرد و گفت: نه تو رو خدا ما رو از هم جدا نکنيد. ما تازه بعد سي سال همديگه رو پيدا کرديم!

خانمه خنديد و گفت: ليلا جان! بايد بره!

ليلا نگام کرد و گفت: بازم مياي؟

- نمي دونم؟ اگه آقا اجازه داد، باشه.





دستشو برداشت و گفت: بابا ديگه نگو آقا... با اين توصيفاتي که تو کردي، من اگه جات بودم شبا تو بغلش مي خوابيدم!

به زور از ليلا جدا شدم و باهاش خداحافظي کردم و اومدم بيرون.

چه هواي خوبي! وجودم پر از انرژي وصف ناپذيراي شده بود!

دلم مي خواست از خوشحالي داد بزنم؛ جيغ بکشم و خوشحاليمو با تمام دنيا تقسيم کنم.

مختار تو ماشين منتظرم نشسته بود. با دو رفتم پيشش.

با خوشحالي سوار شدم و گفتم: ممنون!

romangram.com | @romangram_com