#حصار_تنهایی_من_پارت_1192
- بيشتر وقتا. بهت گفتم ولي باور نکردي.
- آره... چون فکر نمي کردم انقدر جدي باشه.
نگاش کردم و گفتم: دفنش کردين؟
- آره.
- سنگ قبر چي؟
يه نفسي کشيد و گفت: قبرستون دفن نشده... مي دوني که خطري بود؟
سري از تاسف تکون دادم و گفتم: خيلي بيرحمي... مي دوني چرا هميشه کابوس ليلا رو مي بينم؟ چون من بهت گفتم مواد بهش بدي. چون فکر مي کنم من ليلا رو کشتم، نه تو.
- اگه قبرشو ببيني آروم مي شي؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم: مي شه؟!
- آره... فردا به مختار زنگ مي زنم بياد دنبالت.
بعد کمي مکث گفت: به ليلا حسوديم مي شه! کاش منم به اندازه ی اون دوست داشتي.
بلند شد.
- از اينکه ازم پرستاري کردي ممنون.
romangram.com | @romangram_com