#حصار_تنهایی_من_پارت_1191


داشت هذيون مي گفت: آيناز نرو! ديگه اذيتت نمي کنم. آيناز تنهام نذار.

رفتم جلو، دستمو گذاشتم رو پيشونيش. تو تب داشت مي سوخت. يه ظرف آب و دستمال بردم اتاقش، لبه تخت نشستم. پارچه رو خيس مي کردم، مي ذاشتم رو پيشونيش و وقتي برمي داشتم، پارچه خشک شده بود.

دوباره به آب زدم و گذاشتم رو شکمش. تبش قطع نمي شد. ترسيدم. چند تا تکيه يخ گذاشتم تو ظرف. پارچه رو خيس مي کردم و مي ذاشتم رو بدنش. اگه تا يک ساعت ديگه تبش بند نياد، به امير زنگ مي زنم. يکي دو ساعت ازش پرستاري کردم. ساعت دو بود که تبش بند اومد. خيلي خوابم مي اومد. سرمو گذاشتم لبه تخت و خوابيدم.

تو يه بيابون برهُوت بي آب و علف راه مي رفتم. آفتاب تند و سوزان مستقيم به صورتم مي خورد. از تشنگي لب و دهنم خشک بود. يه چاه ديدم، با پاي پياده به سمت چاه مي دوديم. هر چي به چاه نزديک تر مي شدم، صداي دختري به گوشم مي رسيد. با قدم هاي آروم به چاه نزديک مي شدم. صدا واضح نبود. فقط گريه و ناله و چند صداي مبهم و نامفهوم چند نفر که حرف مي زدن مي شنيدم. چند قدمي چاه بودم که فهميدم صداي کمک خواستن ليلا ست.خودمو به چاه رسوندم. دست ليلا لبه چاه بود.

گفتم: ليلا؟

با گريه نگام کرد و گفت: آيناز کمکم کن!

پايين چاه که نيمه تاريک بود،نگاه کردم. آراد پاهاي ليلا رو گرفته بود و مي کشيد پايين. دستشو گرفتم و با تمام جوني که در بدن داشتم، مي کشيدم بالا. اما زور آراد بيشتر بود. يکي يکي انگشتاي ليلا از دستم جدا مي شد. آخرين انگشت ليلا از دستم جدا شد و افتاد ته چاه. جيغ زدم... ليلا...

- آيناز... آيناز! نترس خواب ديدي.

به آراد که رو تخت نشسته بود و بازوهاي منو تو دست گرفته بود، نگاه کردم.

گفت: نترس کابوس ديدي.

- همش تقصير توئه. تو ليلا رو کشتي.

اومدم بيرون رو راه پله نشستم. سرمو گذاشتم رو نرده و اشک مي ريختم. با پتويي که دور خودش پيچونده بود، کنارم نشست و گفت:

- هميشه خوابشو مي بيني؟

romangram.com | @romangram_com