#حصار_تنهایی_من_پارت_1190


صبحونشو خورد و با حال خرابش رفت شرکت. بعد اين که کارامو انجام دادم، رفتم سراغ دفترچه خاطراتش. چند صفحه رفتم جلو.

« چند روزه منتظر دختر چشم گربه اي بودم که برام مواد بياره اما از شانس بد ما، همه ی دختراي منوچهر برام مواد مي آوردن الا اين! تا اينکه اون شب، منوچهر با دختره اومد. اول فکر کردم براي بابام مواد آورده. اما وقتي گفت براي خوش گذروني بابامه، بدجور اعصابم ريخت به هم. دلم مي خواست بزنمش و بگم تو ديگه چرا؟! فکرشم نمي کردم از اون دختراي خراب باشه. فکر مي کردم با بقيه فرق مي کنه اما وقتي با منوچهر دعوا کرد، فهميدم از اون دخترا نيست. ته دلم راضي شد. نمي دونم چرا؟ مي دونم با بقيه ی دختراي اطرافم فرق مي کنه. بايد بيارمش پيش خودم. از قيافش معلومه همدرد خودمه.»

- مي گم تو چقدر حست قويه! همه رو تو يه نگاه فهميدي؟

« بايد از منوچهر مي خريدمش. وقتي بهم گفت فروشي نيست و اگه آينازو مي خواي، بايد بقيه رو هم بخري، از سر ناچاري قبول کردم.آيناز... اسمشو دوست داشتم. يه حس آرامش بهم مي داد. وقتي بهم گفتن از يکي ديگه خريدنش، دلم به حالش سوخت. عين يه لباس داشت خريد و فروش مي شد. از روزي که پيش خودم آوردمش، فقط زبون درازي مي کنه.»

- خب تقصير خودته! حرفات همش زور بود. تو انباري هم زندانيم مي کردي؛ انتظار نداشتي که با هم بگو بخند داشته باشيم؟ دوستمم کشته بودي!

چند صفحه ديگه هم خوندم. همش از روزاي اولي که اومده بودم اينجا و منو تنبه مي کرد نوشته بود. همچينم با جزئيات نوشته، انگار قراره ثبت ملي بشه! ظهر زنگ زد که نمياد. شب دير وقت اومد. ساعت ده براش شام بردم. خوابيده بود.

گفتم: شام برات آوردم.

- نمي خورم. با فرحناز شام خوردم.

نگاش کردم.حالش بد بود.

گفتم: رفتي دکتر؟!

با اخمي که چند هفته بود نديده بودمش، گفت: برات مهمه؟!

- نه...شب بخير.

غذا رو بردم آشپزخونه و ريختم تو قابلمه. دلم آروم نگرفت. ممکن بود شب حالش بد بشه. رفتم اتاق اقيانوس خوابيدم. اما خوابم نبرد. ساعت يازده و نيم رفتم اتاقش.

romangram.com | @romangram_com