#حصار_تنهایی_من_پارت_1189


با ناراحتي گفت: اگه من اينکارا رو کنم ديگه؟! چون براي علي آزاده.

رفت بيرون. نمي خواستم ناراحتش کنم .شامو با يه بغض و ناراحتي خورد. مي خواست پنهانش کنه اما من فهميدم. خواستم براش کتاب بخونم، نخواست. منم خوابيدم.

***

صبح از خواب بيدار شدم. اومدم بيرون. اوايل اسفند ماه بود. دلم براي بهار لک زده. با اينکه عاشق سرما بودم اما مي خواستم درخت و گلاي بي برف ببينم. وارد اتاقش شدم. کنار تختش وايسادم و صداش زدم:

- آقا... آقا؟

تکون نخورد. بلندتر صداش زدم؛ چشماشو باز کرد و بلند شد. به نظر مي رسيد حالش خوب نباشه.

گفتم: حالت خوبه؟

دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت: نمي دونم؟ کمي سرم درد مي کنه.

از تخت اومد پايين. با بي جوني راه مي رفت. احتمالا سرما خورده. ميز صبحونه رو براش چيدم. وقتي نشست؛ چند تا عطسه کرد. دستمو آروم گذاشتم رو پيشونيش. نگام کرد. دستم داغ شد.

گفتم: تب داري... بايد استراحت کني.

- نمي تونم... امروز بايد يه قرارداد امضاء کنم.

- قرار داد مهم تره يا سلامتيت؟

- هيچ کدوم!

romangram.com | @romangram_com