#حصار_تنهایی_من_پارت_1193


- از خدمتکارت تشکر مي کني؟!

خنديد و گفت: چرت نگو! برو بخواب!

رفت اتاقش. باورم نمي شه بعد از شش ماه کابوس ديدن، الان مي تونم قبرشو ببينم . وقتي خواستم بخوابم، يه استرس اومد سراغم. يه نفس عميق کشيدم و خوابيدم.

***

لباسمو پوشيدم و حاضر و آماده تو سالن منتظر مختار شدم. وقتي اومد، سلامي کردم و سوار ماشين شدم. هيچ حرفي نمي زدم. يعني چيزي براي گفتن نداشتم. با بغضي که از همين الان شروع شده بود، بيرونو نگاه مي کردم. يعني ليلا رو کجا دفن کردن؟ تو همون گاوداري؟ تو بيابون؟ نمي دونم. نمي خوام بهش فکر کنم.تو همين فکرا بودم که ماشين وايساد.

نگاه کردم. جلو يه در بزرگ بود. گفت: پياده شو!

پياده شدم. به اطراف نگاه کردم. هنوز تو شهر بوديم.

گفتم: اينجاست؟

- نه. اينجا يه کاري داريم ، انجامش بديم، بعد مي ريم سر قبر دوستت.

- باشه.

رفتيم تو. يه جاي سکوت و کور . درختاي سرما ديده و بي برگ که رو دوششون سنگيني برف رو تحمل مي کردن. دستمو کردم تو جيب پالتوم و چکمه پاشنه بلندمو تو برف فشار مي دادم تا بتونم راه برم.

وارد سالن شديم. چند تا دختر از کنارم رد شدن. اينجا ديگه کجاست؟!

مختار گفت: همينجا منتظر بمون.

romangram.com | @romangram_com