#حصار_تنهایی_من_پارت_1186


- مي خوام برم اونور!

خنديد و گفت: خب برو!

- اذيت نکنيا؟!

- نه، برو! من پسر خوبيم!

- آره جون عمت!

رفتم زير آب؛ چشم افتاد به مايوش. اومدم بالا.

گفت: چي شد؟!

- هيچي! اونجا راهش طولانيه؛ از همينور ميرم!

با هر جون کندني بود، خودمو رسوندم بالا.

گفت: اينجوري بخواي بري يخ مي کني.

- مي دونم پسر خوب! مي خوام حوله ی تو رو بپوشم!

- چي؟! پس خودم چي؟

- برات ميارم!

romangram.com | @romangram_com