#حصار_تنهایی_من_پارت_1187
- همينجا لباساتو در مياري؟
- من که چيزي ندارم؟ چيو مي خواي نگاه کني؟
- خب منم همينو مي گم ديگه؟ اينجا که نامحرمي نيست؟ دوتامونم مرديم! لباساتو دربيار!
ديگه نمي دونستم چي بهش بگم . ديگه مغزم از جواب دادن هنگ کرده بود! با حرص حوله رو برداشتم. حالا کجا لباسمو دربيارم؟! چشمم افتاد به يه اتاق کوچيک دو متري. رفتم اونجا؛ درو که بستم، داد زد:
- کمک نمي خواي؟!
- نه! لطف عالي مستدام!
حوله رو پوشيدم . ايول! بلند بود، تا ساق پام. موهام فر درشت عسليمو باز کردم، اومدم بيرون. آراد همينجور که شنا مي کرد، چشمش افتاد به من.
وايساد و سوت زد و گفت: ليدي! شما کجا بوديد؟
- جلوی چشم کورت! منو نمي ديدي!
کلاهشو انداختم رو سرم.
گفت: آره، راست مي گي چون روزاي اول همش گربه مي ديدمت! بعد شدي يوزپلنگ شکاري که همش به من مي پريدي! بعد که آدم شدي، فهمديم با بقيه فرق داری.
- ببين! آب گرم خورده به کله ی کچلت...چرت مي گي!
- حقيقت محضه عزيزم! مگه کله کچلم چشه؟
romangram.com | @romangram_com