#حصار_تنهایی_من_پارت_1185
داد زدم: نه!
کمي اومد جلو.
گفتم: يه کمي ديگه بياي، مي زنمت!
- نگو، ترسيدم!
- برو روسريمو بيار!
- به من چه؟ خودت برو!
دستمو گذاشتم لبه استخر، خواستم برم بالا. نتونستم. دوباره افتادم تو استخر.
آراد گفت: حالا بودي!
داد زدم: باشم که چيکار کنم؟
با شيطنت گفت: لاو بتروکنيم!
- خجالتم خوب چيزيه ها!
- جدي؟! کجا مي فروشن؟!
پله هاي استخر اونور بود. يعني مجبور بودم برم اونور و از اونجا بيام بالا و از اونجايی که اين آقا کرم مي ريزه، ريسک نمي کنم. ولي از ناچاري گفتم:
romangram.com | @romangram_com