#حصار_تنهایی_من_پارت_1179
بعد از نيم ساعت بحث کردن، رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم و به مش رجب مريض هم سر زدم. اونم بعد تعريف و تمجيدي که از صورتم به عمل آورد و کمي صحبت، از اتاقش اومدم بيرون.
ساعت دوازده، خاتون نهار آرادو مي کشيد.
گفت: آيناز جان! يه زحمتي بهت بدم انجامش مي دي؟
- زحمتي نيست؛ بگيد!
- آقا گفته دفتر کارشو تميز کنم... پامم که مي دوني چقدر درد مي کنه ...مي شه...
حرفشو قطع کردم و گفتم: خاتون جون! صد دفعه گفتم کاري داري بگو! خواهش و تمنا نکن!
با خوشحالي گفت: دستت درد نکنه!
- خواهش مي کنم!
ميز اتاق آرادو چيدم.
وقتي نشست، گفت: مي بينم که خودتو تا اينجا سالم رسوندي!
- آره! بخاطر دعاها و نذر و نيازاي تو بوده!
- از کجا فهميدي؟
- از اونجايي که خيلي به فکرمي!
romangram.com | @romangram_com