#حصار_تنهایی_من_پارت_1178


- به گفته ی خودت، باشه ! برو يه چيزي بپوش سرما مي خوري. در ضمن، خواستي از پله ها بري پايين، بگو خودم مي برمت.

- دستتون درد نکنه! خودم بلدم از پله ها برم پايين.

- نه به با وقار و متانت راه رفتن ديشبت، نه به کله ملق خوردن الانت! کلا بدنت در تناقضه!

- چي؟!

- لئوناردو داونچي و ساندويچ پيچ پيچي!

رفت تو . ديوونه ی زنجيري! رفتم اتاقم و پالتومو پوشيدم و اومدم بيرون و سريع از پله ها رفتم پايين، چون مي دونستم اين ساعت خاتون تو آشپزخونه است، رفتم اونجا. دم در وايسادم. پشتش به من بود و مشغول درست کردن نهار.

گفتم: سلام!

برگشت گفت: سلا...

بقيه حرفش بخاطر تعجب حذف شد! با تعجب و کمي شوک و خوشحالي اومد جلو و گفت:

- آيناز خودتي؟

- بله خود خودمم!

اومد جلو، صورتمو بوسيد و گفت: ماشاا... هزار ماشاا...! چقدر خانم شدي! اگه مي دونستم انقدر خوشگل مي شي، همرات تا آرايشگاه مي اومدم، برات اسفند دود مي کردم چشمت نزنن!

دوباره نگام کرد و با خوشحالي ازم تعريف مي کرد و باز نصحيت شروع شد که اگه جلو آقا اينجوري باشي، شايد مهرت به دلش بشينه و عروس اين خونه بشي. منم گفتم فرحنازم دست رو دست مي ذاره و مي گه مبارکه! الهي به پاي هم پير بشيد!

romangram.com | @romangram_com