#حصار_تنهایی_من_پارت_1180


خنديد و چيزي نگفت. بعد نهار، ظرفا رو شستم و با يه تي و سطل رفتم اتاق کارش که ديدم خودشم پشت ميز نشسته و به يه پرونده نگاه مي کنه.

سرشو بلند کرد و گفت: تو مي خواي اينجا رو تميز کني؟!

- آره.

- پس خاتون کجاست؟

- پاش درد مي کرد.

- آها... پس قربون دستت، خوب کف زمينو تميز کن!

با حرص و عصبانيت اتاقشو تميز کردم. وقتي کارم تموم شد، نزديک در بودم که پام ليز خورد و با جيغ و ضرب رو باسن، محکم خوردم زمين.

بلند گفتم: آيـــــي!

آراد چنان قهقهه ی بلندي زد که تو اين چند هفته نديده بودم. احساس کردم لگنم شکست. از درد، چشمامو فشار مي دادم.

گفت: کوزت جان! مجبور نيستي انقدر زمينو بسابي که بيفتي!

خواستم بلند شم، بخاطر درد زيادش نتونستم. کنارم زانو زد؛ دستشو گذاشت دور کمرم و بلندم کرد. سريع ازش جدا شدم و به ديوار تکيه دادم.

گفت: آخه من نمي دونم زمين صاف خدا چه مشکلي داره که تو بشر نمي توني روش راست راه بري؟

دستمو گذاشتم رو باسنم و آروم گفتم: اوه، اوه!

romangram.com | @romangram_com