#حصار_تنهایی_من_پارت_1168


خنديد و گفت: پدر و مادرت فهميدن چه اسمي روت بذارن... آيناز... اصلا به زبون درازت نمياد ناز نازي باشي!

بازومو گرفت، نشوندم داخل ماشين، درو بست. راه افتادیم.

گفتم: اگه با فرحناز ازدواج مي کردي، الان اين همه حرف بار من نمي کرد.

- خيلي دلت مي خواد به فرحناز بگي خانم؟

- چي؟! عمرا! من اگه بميرمم، بهش نمي گم خانم!

- پس چرا مي گي باهاش ازدواج کن؟

- خب تو که کسي رو دوست نداري، فرحنازم عاشق سينه چاکته؛ خب باهاش ازدواج کن، شايد عاشقش شدي؟

- کي گفته من کسي رو دوست ندارم؟

- امير.

- ديگه چي گفته؟

- از روزي که دنيا اومدي تا الان.

- دستش درد نکنه!

- حالا با فرحناز ازدواج مي کني؟

romangram.com | @romangram_com