#حصار_تنهایی_من_پارت_1169
خنديد و يه موسيقي گذاشت.
گفت: اگه تو جاي بابام بودي، از بدو تولد، ما رو به ناف هم مي بستي!
- به من چه؟ من به فکر خودتم!
- شما لطف کن به فکر ما نباش!
وقتي خونه رسيديم، پياده شدم و گفتم: شب بخير رئيس!
خنديد و گفت: بيا عمارت؛ تا اونجا برسي منجمد مي شي.
- شما لطف کن به فکر ما نباش!
خواستم برم که بازومو گرفت و کشيد و گفت: داگي بازه؛ ممکنه بخوردت!
بازومو کشيدم و گفتم: صد دفعه بهت گفتم نگو گربه!
در عمارت باز کرد و بردم تو و گفت: من نگفتم گربه!
- غير مستقيم که گفتي!
- حيف اين هوش که گرد و غبار بخوره!
بازومو ول کرد و گفتم: من لباس ندارم!
romangram.com | @romangram_com