#حصار_تنهایی_من_پارت_1167


آراد: از خواهرت بپرس!

- آره از من بپرس ... اين آقا مي خواد خدمتکارشو برسونه.

- امير: زشته فرحناز؛ صداتو بيار پايين. چرا داد مي زني؟

- داد مي زنم؟ خوب کاري مي کنم داد مي زنم. اصلا دلم مي خواد، داد مي زنم... مي خوام همه بدونن اين خانم که امشب خوشگل کرده، فقط براي تور کردن داداش و نامزده منه!

فرحناز حسابي آمپر چسبونده بود. با قدم هاي تند و بغض، ازشون دور شدم. اشکام بي محابا مي ريخت. دلم گرفت. خسته شدم . ديگه از اين زندگي بيزار بودم.

اومدم تو کوچه. هنوز صداي فرحنازو مي شنيدم. يه ماشين بوق زد. برنگشتم و راه مي رفتم. جلوم وايساد. بنز آراد بود. اومد پايين.

گفتم: ولم کن... خودم راه خونه رو بلدم. مي رم.

- با اين وضع مي خواي بري؟

داد زدم: مگه سر و وضعم چشه؟... زشتم؟

اومد جلو و گفت: من کي همچين حرفي زدم؟

رفتم عقب و گفتم: نيا جلو!

درو باز کرد و گفت: سوار شو!

- نمي خوام!

romangram.com | @romangram_com