#حصار_تنهایی_من_پارت_1162
- ميشه بذاري برم؟
- نه! دير شده!
دستمو گذاشتم رو شونه ی پهنش. خدا مي دونه چطور داشتم تو اون هواي بي اکسيژن نفس مي کشيدم. نمي دونستم چيکار کنم؟ امير خودش منو حرکت مي داد. بيشتر خندم گرفته بود. هر چي تو رقص عربي استعداد داشتم، تو اين رقص آروم ، بي استعداد بودم. يه لحظه از امير جدا شدم و آبتين منو گرفت.
با تعجب نگاش کردم. گفت: راستشو بگو! امشب کدومشونو مي خواي تور کني؟!
- چي؟
- آرادو يا امير علي؟!
- هيچ کدوم!
- باور کنم؟
- ممنون مي شم!
دوباره يه چرخ خوردم، پريدم بغل پرهام.
با تعجب گفت: اِوا خدا مرگم بده! تو اينجا چيکار مي کني؟!
- اومدم با يه خل و چل تر از خودم برقصم!
- صحيح! راستي تو قرار نبود براي من زن بگيري؟
romangram.com | @romangram_com