#حصار_تنهایی_من_پارت_1161


دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت: تو بيا، بقيش با مردا!

همين جور که مي کشيدم، گفتم: مونا ...خواهش مي کنم!

- خواهش نکن!

پيش امير بردم و گفت: گروهمون کامل شد! بگو آهنگو بزنن!

رفتيم وسط مجلس. گفتم: امير من...

- مي دونم بلد نيستي!

- خب پس بذار برم ديگه؟ اين همه دختر مشتاق! يکي ديگه رو انتخاب کن!

همه دورمون حلقه زدن. واي! داشتم خفه مي شدم.

آروم گفتم: اکسيژن کم آوردم.

دم گوشم گفت: تنفس مصنوعي مي خواي؟!

خنديدم و زدم به بازوش. آهنگ شروع به نواختن کرد. من و امير...آبتين وکامليا ...آراد و فرحناز... پرهام و مونا.

امير دستشو انداخت دور کمرم و دست راستمو گرفت. عين گيجا نگاش کردم.

خنديد و گفت: دستو بذار رو شونم!

romangram.com | @romangram_com