#حصار_تنهایی_من_پارت_1160


پوزخندي زد و گفت: اون امير بايد غيرت داشته باشه که داره با مونا مي رقصه.

- خب تو چرا اينجا نشستي؟ تو هم برو با يکي برقص!

- سر گيجه گرفتم از بس فرحنازو چرخوندم!

خنديدم. هنوز چند دقيقه از حرفمون نگذشته بود که فرحناز حلال زاده اومد طرفمون.

به آراد نگاه کرد و گفت: خوب خلوت کردي!

- دارم انرژي ذخيره مي کنم!

- حتما اين خانم هم شارژرته؟!

آراد بلند شد و گفت: بريم!

فرحناز گفت: ببين اصلا امشب خوگل نشدي. هر کي بهت گفته، فقط بخاطر اين بوده که عقده اي نشي.

گفتم: باشه!

بعد از شام، سالن چند دقيقه اي در سکوت فرو رفت.

مونا اومد پيشم و گفت: قراره يه گروه چهار نفره برقصه که تو هم جزئشي. بگي نه، به زور بردمت!

- بلد نيستم مونا. آبروم مي ره!

romangram.com | @romangram_com