#حصار_تنهایی_من_پارت_1158
- نه... تازه مي خوام اين عروسکو ببينم!
فکر کنم ديگه زيادي ازم تعريف مي کرد. چند دقيقه با هم حرف زديم. نگاه کسي رو حس کردم؛ سرمو بلند کردم، ديدم بازم آراد نگام مي کنه. چند تا دختر باهاش حرف مي زدن ولي حواسش به حرفاي اونا نبود. پشتمو بهش کردم. موقع رقص، يه گوشه نشسته بودم و به بقيه نگاه مي کردم که امير اومد پيشم و گفت:
- برقصيم؟
- نه ممنون! بلد نيستم.
- تو بيا؛ خودم چرخت مي دم!
خنديدم و گفتم: مگه چرخ و فلکيه؟!
- يعني التماس کردنم فايده نداره؟
- نه!
- باشه. پس مي رم با مونا مي رقصم.
وقتي رفت، يه پسري که از اول مجلس بهم زل زده بود، اومد و کنارم نشست و گفت:
- واي عزيزم! امشب شما خوشگلتر از همه ي دختراي مجلس شديد! مخصوصا با اين لباس!
romangram.com | @romangram_com