#حصار_تنهایی_من_پارت_1157
پيشش نشستم و چند دقيقه اي حرف زديم. وقتي از برادر سرگردش پرسيدم که چرا نيومده؛ گفت از اين جور مجالس خوشش نمياد.
امير اومد پيشمون و گفت: ببخشيد خانم... چند لحظه آينازو قرض مي ديد؟
- خواهش مي کنم؛ بفرماييد!
بلند شدم با امير راه افتادم. تقريبا همه ی مهمونا به ما نگاه مي کردن. به معناي واقعي، داشتم ذوب مي شدم. عجب غلطي کردم لباس قرمز پوشيدما؟! پيش کامليا و آبتين رفتيم.
امير گفت: بفرماييد! اينم آيناز که مي خواستي ببينيش!
قيافه ی دو تاشون از تعجب بامزه شده بود.
گفتم: مبارکه... خوشبخت بشين!
کامليا از حالت بهت اومد بيرون، با جيغ بغلم کرد و گفت: واي! خيلي خوشگل شدي! تو که امشب منو بدبخت کردي؟!
آبتين: امير مطمئني اشتباهي نياوردي؟
امير: آره!
آبتين: کامليا من پشيمون شدم با تو ازدواج کردم! آيناز قصد ازدواج نداري؟!
امير: آبتين! با من طرفيا!
پشت کامليا قايم شد و گفت: من غلط کنم رو اين هوو بيارم! کامليا بريم؟!؟
romangram.com | @romangram_com