#حصار_تنهایی_من_پارت_1156


لبخندشو جمع کرد و گفت: پيش مياد... خودتو ناراحت نکن.

امير بخاطر من با مادرش دعوا کرده بود. مطمئنا مي خواسته منو بندازه بيرون که نذاشته. وقتي ديدم زيادي ساکته و تو خودشه، گفتم:

- اون دخترايي که دور آراد حلقه بستن کين؟!

امير: اون سه تا لباس کوتاه عروسکي دخترعموهامن. اون خانمم که معرف حضورتون هستند؛ فرحنازن. اون دو تا هم که ابروشون تو آسمونه، دختراي دوست بابامن. بقيه رو نمي شناسم!

کم کم داشت حوصلم سر مي رفت که باز همون آقا اعلام کرد که عروس و داماد تشريف آوردن. همه براشون دست زدن. با ديدن ندا بيشتر خوشحال شدم. کامليا خيلي خوشگل شده بود و داشت با چند نفر خوش و بش مي کرد. ندا هم رفت يه گوشه، با چند نفر حرف مي زد.

رفتم پيشش و گفتم: سلام!

بلند شد و گفت: سلام . خيلي خوش اومديد.

با لبخند گفتم: ممنون ندا... يعني نشناختي؟

با تعجب گفت: نه. ببخشيد؟!

- اونقدرام تغيير نکردم که نشناختي!

با شک گفت: آيناز...؟!

- بله!

بغلم کرد و گفت: واي چقدر خوشگل شدي! نشناختمت!

romangram.com | @romangram_com