#حصار_تنهایی_من_پارت_1155


- وقتي دلت به دنيا خوش نباشه، وقتي يه همزبون نداري، ديگه چطور مي تونم خوشحال باشم؟

- پرهام خواهش مي کنم تو ديگه از غم و اندوه حرف نزن... به خدا دل من به شوخي هاي تو خوشه.

با لبخند گفت: همه ی دلقک ها يه غم بزرگ پشت چهرشون دارن... منم مستثني نيستم!

- خواهش مي کنم يه امشبو اين قيافه رو به خودت نگير!

- چشم! اجازه مرخصي مي فرماييد؟

- من که نگفتم بياي؟ برو!

- خيلي پـــــــررويي ناز خانم!

خنديدم و گفتم: مي دونم!

بلند شد، چند قدم رفت.

وايساد و گفت: با اين صورت، امشب همه دخترا رو شرمنده کردي!

خنديدم و رفتنشو نگاه کردم. امير با مادرش از پله ها مي اومدن پايين. از اخماي مادرش و عصبانيت امير مشخص بود دعواشون شده. مامانش با غيظ نگام کرد و رفت. اميرم که مي خواست خودشو آروم نشون بده، با لبخند اومد پيشم نشست و گفت:

- حوصلت که سر نرفت؟

- اگه بخاطر من دعوا کردي، معذرت مي خوام!

romangram.com | @romangram_com