#حصار_تنهایی_من_پارت_1079


صبح بيدارش کردم. ساعت هفت صبحونه براش بردم. همينجور که مي خورد، گفتم:

- يه چيزي ازت بخوام دعوام نمي کني؟

خنديد و گفت: تو هم چه قدر از من مي ترسي!

با لبخند و يه ذره ترس گفتم: مي ذاري به دوستم زنگ بزنم؟!

نگام کرد. دلش نمي خواست اجازه بده. قيافمو معصوم کردم، چون مي دونستم اين جور مواقع جواب مي ده!

با لبخند بيجوني گفت: باشه، ولي قول بده به پليس زنگ نمي زني؟

با چشاي گشاد و خوشحالي بلند شدم و گفتم: واقعا؟! يعني مي ذاري زنگ بزنم؟! واي ممنون! ممنون!

- قول بده!

- من اگه مي خواستم به پليس زنگ بزنم، زودتر از اينا اين کارو مي کردم.

از خوشحالي نمي دونستم چيکار کنم. تند تند براش لقمه مي گرفتم. هم خودم مي خوردم، هم به اون مي دادم. وقتي صبحونه تموم شد، گفت:

- حالا که اجازه دادم زنگ بزني، لباس برام انتخاب مي کني؟

- آره! حتما براي يک ماه واست انتخاب مي کنم!

زودتر از اون پريدم تو اتاق لباس، يه دور کامل لباسا رو نگاه کردم. همه چيو براش انتخاب کردم؛ حتي جورابش. وقتي همه رو دادم دستش، يادم افتاد که شورت براش انتخاب نکردم. پريدم سمت کشوي شورت، دستمو دراز کردم، نرسيده به کشو، آراد کشيدم عقب و گفت:

romangram.com | @romangram_com