#حصار_تنهایی_من_پارت_1078
- أنا غلط کرد! من فقط مي خواستم برات کتاب بخونم، نه تو بغلت بخوابم!
دستشو کمي شل کرد. سرمو بلند کردم و نگاش کردم.
با لبخند گفت: حالا يه شبم منو مهمون بغلت کن؛ چي مي شه؟
با حرص و دندوناي فشرده گفتم: همه چي مي شه! حالا ولم کن! اصلا غلط کردم گفتم مي خوام برات کتاب بخونم.
دستشو برداشت. وقتي بلند شدم و سينشو نگاه کردم، يه حس حسادت نسبت به دختري که قراره رو اين سينه ی پهن بخوابه پيدا کردم. نمي دونم چرا همه حسام همين امشب به من حمله کردن؟!
از تخت اومدم پايين. گفت: نمي خواي برام کتاب بخوني؟
نگاش کردم. دستش رو شقيش بود.
گفتم: اگه قول بدي پسر خوبي باشي، ديگه اين بازي خرسي رو ادامه ندي، برات کتاب مي خونم!
عين بچه ها گردنشو کج کرد و گفت: باشه مامان!
جفتمون خنديديم و گفتم: بخواب!
خوابيد. پتو رو دور خودش پيچوند. منم چهار زانو نشستم.کمي از پتوش انداخت رو پام و گفت: اينو بذار رو پات سردت نشه.
کتابو باز کردم و براش خوندم. تمام مدت بهم زل زد. منم بدون اينکه نگاش کنم، مي خوندم. سرمو بلند کردم، ديدم خوابه. پتويی که تا نيم تنش بود رو کشيدم بالا و گذاشتم رو شونش. چه قيافه ی معصومي داشت! همش تقصير باباشه که اينجوري شده. مي دونم ذاتا خوبه، اگه بذارن خوبي کنه.
رفتم اتاقم و خوابيدم .
romangram.com | @romangram_com