#حصار_تنهایی_من_پارت_1077
خودمو سفت به تخت چسبونده بودم تا نتونه تکونم بده.
بازومو گرفته بود و مي کشيد.
گفتم: جون فرحنازت بذار بمونم!
بازومو ول کرد و گفت: چرا فکر مي کني فرحنازو دوست دارم؟
- چون چه بخواي، چه نخواي قراره به زور زنت بشه!
ساکت شد و چيزي نگفت. سرمو بلند کردم. سرشو لاي دستاش گذاشته بودو کمي هم شونهاش تکون مي خورد. داره گريه مي کنه؟!
بلند شدم، گفتم: آقا؟!
دستشو برداشت. از خنده قرمز شده بود. بازومو گرفت و کشيد که بيرونم کنه.
خودمو کشيدم عقب و گفتم: ولم کن ...دستم کنده شد!
اون مي کشيد سمت خودش، منم مي کشيدم ولم کنه. يهو کنترلمو ازدست دادم و افتادم روش. دستشو انداخت دور کمرم و به خودش فشارم مي داد قفسه سينش موقع نفس کشيدن به سينه هام مي خورد. يه حس لذت بخشي پيدا کردم. يه حس عالي! يه حسي که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. هر چي بود، تنفر نبود و برعکس، يه حس که مي گفت تو بغلش بمون اما غرور سرکشم گفت: ولم کن!
- مگه خودت نخواستي؟
romangram.com | @romangram_com