#حصار_تنهایی_من_پارت_1076
از زير دستش رد شدم و رفتم تو.
گفت: کي بهت اجازه داد بياي تو؟! برو بيرون!
رو تخت نشستم و گفتم: با اين اخلاقت مي خواي منو عاشق خودت کني؟!
- مي دوني چيه؟ پشيمون شدم! همين الان فهميدم از پس اين کار بر نميام؛ حالا برو!
- اِه! چرا خب؟ تازه داشتم اميد پيدا مي کردم که عاشقت بشم!
- آره جون خودت!
- جون خودت!
اومد جلو زانوشو گذاشت رو تخت و چهار دست و پا بهم نزديک مي شد.
بازومو گرفت و کشيد و گفت: بيا برو بيرون. محبتاي خاله خرسي تو رو نمي خوام؛ برو بيرون!
خودمو به عقب کشيدم و گفتم: نميرم! ولم کن!
بيشتر کشيد، کمي رفتم جلوتر. زورش زياد بود. ترسيدم منو از تخت بندازه. خودمو انداختم رو تخت و سفت تشکو چسبيدم و گفتم:
- نمي خوام... مي خوام برات کتاب بخونم!
گفت: نه به اون موقعا که بايد به زور مي آوردمت، نه به الان که بايد به زور بيرونت کنم!
romangram.com | @romangram_com