#حصار_تنهایی_من_پارت_1075
با صداي بلندي خنديد. با تعجب نگاش کردم.
با همون خنده گفت: خوشم مياد انقدر پررويی که از زدن هر حرفي خجالت نمي کشي!
با لبخند نگاش کردم. تا دم در همراهيش کردم. اگه بخوام بهش محبت کنم، اون طاقت نمياره و عاشقم مي شه.
مي خواستم برم بخوابم. يهو يه فکري زد به سرم. اون قراره منو عاشق خودش کنه؟ چطوره منم اين بازي رو شروع کنم؟ يا من مي برم يا اون!
دستمو به هم زدم و گفتم: موافقم!
دم اتاقش وايسادم و در زدم.
گفت: کيه؟
- منم.بيام تو؟
- نخير! مي خوام بخوابم برو.
- ساعت یازدهه، نمي خواي برات کتاب بخونم؟
ساکت شد و چيزي نمي گفت. منتظر وايسادم. در باز شد. يه دستشو به چارچوب زد و گفت:
- از کي تا حالا نگران من شدي؟
- از امشب به بعد!
romangram.com | @romangram_com