#حصار_تنهایی_من_پارت_1051
- گفتم ديگه؟ نمي دونم!
نشستم.
با صداي نا اميدي گفت: باشه، خودم يکيشو برمي دارم!
چند تا لقمه آماده براش کنار گذاشتم.
اومد نشست و گفت: ولي خيلي نامردي برام لباس انتخاب نکردي!
- زنگ مي زدي فرحناز خانمت بياد برات انتخاب کنه!
- اي خدا! چرا من هر چي مي گم، تو پاي اين فرحناز بدبختو وسط مي کشي؟
- پس پاي کيو وسط بکشم؟ تنها معشوقت فعلا فرحنازه!
يکي از لقمه را رو برداشت و گفت: دستت درد نکنه!
سر سنگين گفتم: خواهش مي کنم!
با دهن پر گفت: بايد بگي نوش جونت!
جلوی خندمو گرفتم. چقدر اين بشر پررو تشريف داره! نوش جونتم مي خواد!
نون تست برداشت. کره و پنير گذاشت روش؛ جلوم گرفت و گفت: بيا بخور!
romangram.com | @romangram_com