#حصار_تنهایی_من_پارت_1050
- ببخشيد! حواسم به ساعت نبود ... وانو براتون حاضر نکردم.
- عيبي نداره. دوش گرفتم.
به لباش نگاه کردم. چقدر خوشگله! يعني با اين لبا منو بوسيد؟! پس نه! رفته لب قرض گرفته که تو رو ببوسه. يهو ديدم لبش باز شد و دندوناش مشخص شد. يعني الان داره مي خنده؟!
با سر کج نگاش کردم. اگه کسي دور و برم بود، حتما با اين خنده ی خوشگلش غش مي کردم!
با همون حالت گفت: باز چي شده؟
- هيچي!
- آره از قيافه ی کج و معوجت مشخصه هيچي!
سرمو راست کردم و گفتم: الان براتون صبحانه ميارم!
همين جور که از پله ها مي رفتم پايين، داد زد: عجله نکن؛ دير مي رم شرکت!
واقعيه !خواب نيستم ! من بيدارم! آراد واقعا مهربون شده! رفتم آشپزخونه، چاي تو فنجون مي ريختم، اگه به اين خنديدناش ادامه بده به دو روز نمي کشه که عاشقش مي شم . اما نه! من انقدرا هم ضعيف نيستم که با يه بوسيدن و صدا زدن اسمم کم بيارم و عاشقش بشم! بايد بهش ثابت کنم که من مثل بقيه دخترا نيستم! من همون آينازيم که از آراد بدش مي اومد! نبايد با يه لبخند خودمو ببازم. به فنجون نگاه کردم. اي واي! چاي از فنجون سر ريز شده و نعلبکي و روميزي و حتي زمينو کثيف کرده بود. چاي فنجون رو ريختم تو سينک. يه فنجون ديگه برداشتم. صبحونه ی حاضر شده رو بردم بالا. تو اتاقش نبود ميز صبحانه رو چيدم. از اتاق لباس اومد بيرون. چند تا لباس گرفت بالا و گفت:
- به نظرت کدومش قشنگه؟
- مگه ديروز و پريروز سليقه ی من برات مهم بود که امروز مي پرسي کدومش بهتره؟! نمي دونم هر کدومشو مي خواي بپوش!
- خب از امروز برام مهمه! بگو ديگه!
romangram.com | @romangram_com