#حصار_تنهایی_من_پارت_1025


چند قدم رفتم. گفت: وايسا!

خوبه حواسش اومد سر جاش!

برگشتم و گفتم: بله آقا؟

بلند شد، با سر اشاره کرد و گفت: بيا کارت دارم!

با هم رفتيم يه گوشه خلوت سالن.

دستشو گذاشت تو جيبش و با حالت عصبي گفت: مي بينم دست از لجبازي برداشتي و به اون بزرگراه تهران قم ساموني دادي! هر چند، هنوز چنگي به دل نمي زني اما بهتر هيچيه!

با اون کفش پاشنه دار، هنوز به آراد نمي رسيدم.

تو چشماش نگاه کردم و گفتم: من براي شما آرايش نکردم! بخاطر عزيز دلم، امير اين کارو کردم! خيلي دلش مي خواست منو با آرايش ببينه!

به دستاي مشت شدش از عصبانيت نگاه کردم. اگه مرد بودم، تو صورتم خردش مي کرد! به دندوناش که از داخل فشار مي داد ولي از بيرون صداش شنيده مي شد نگاه کردم.

با همون حالت گفت: دلتو خوش نکن؛ نمياد!

- مهم نيست. چيزي که تو اين مجلش فراوونه، پسر خوشگل و پولدار! امير کم کم داره دلمو مي زنه. زيادي آروم بودنش حوصلمو سر مي بره! آخه مي دوني که ما دخترا عين بوقلمون رنگ به رنگيم!

- حق نداري به علي خيانت کني!

- چطور تو به اين همه دختر خيانت مي کني؟ مگه علي چشه که خيانت نبينه؟ اصلا کي مي خواد اين حقو از من بگيره؟! من نه دوستشم، نه نامزد، نه زنش؛ هر وقت که دلم بخواد، ازش جدا مي شم!

romangram.com | @romangram_com