#حصار_تنهایی_من_پارت_1026


- مگه من به تو خيانت کردم که مي خواي عقدتو سر اون خالي کني؟

تو چشمام نگاه کرد. يه خواهش تو نگاهش بود: چرا مي خواي همچين کاري باهاش بکني؟! چيزي جز خوبي ازش ديدي؟! نکنه بخاطر من مي خواي به اون زخم بزني؟!

- نه؛ مي خوام بازي تو رو امتحان کنم. اينجوري ديگه حوصلم سر نمي ره.

بازومو کشيد سمت خودش که بوي عطر گرم صورتشو حس کردم. اونقدر سفت گرفت که استخوانم درد گرفت.

با فک منقبض گفت: امشب با يه پسر حرف بزن، ببين چطور استخونتو خرد مي کنم!

- جراتشو نداري! به امير مي گم!

بازومو ول کرد و رفت سر جاش نشست. با حالت عصبي، با دستاش صورتشو مالش مي داد. تکيه داد. ليوانشو برداشت و سر کشيد.گذاشت سر جاش و نگام کرد. نگامو ازش گرفم و رفتم سمت آشپزخونه که مونا گفت:

- به افتخار فرحناز!

همه دست زدن به جز چند تا دختر که به زور دستاشونو به هم مي زدن. مونا و مرينا که همراه فرحناز بودن، هلش مي دادن سمت آراد.

يکي از پسرا که کنار آراد نشسته بود، بلندش کرد و گفت: پاشو که يارت اومده؛ وقت آشتيه!

فرحناز جم نمي خورد. بازم هلش دادن و گفتن: برو ديگه! مگه چسب چسبيده به کفشت؟!

مونا و مرينا، فرحنازو هل مي دادن؛ چند تا پسر هم آرادو. وقتي بهم نزديک شدن، رو به روي هم وايسادن.

فرحناز با لبخند نگاش مي کرد.

romangram.com | @romangram_com