#حصار_تنهایی_من_پارت_1024
برگشتم نگاش کردم. گفت: خوشگل شدي!
بدون هيچ حسي لبخند زدم و گفتم: ممنون!
نوشيدني آرادو بردم براش. حواسش به کسي نبود. داشت با يه پسر حرف مي زد.
پسره گفت: ديوونه اي داري با فرحناز آشتي مي کني! من اگه جات بودم، محل سگم بهش نمي ذاشتم.
- چون جاي من نيستي، داري اين حرفو مي زني!
- يعني دوستش داري؟! خب چرا باهاش ازدواج نمي کني؟
به صورت آراد خيره شد: نکنه بي خبر زن گرفتي؟ بخاطر اينکه گندش در نياد به کسي چيزي نمی گي؟
ليوان رو گذاشتم و گفتم: آقا آبميوتونو آوردم.
روشو برگردوند و با اخم نگام کرد.
اخمش باز شد؛ حالت آدم شوک زده و تعجب و سکته و همه چي با هم داشت! به صورتم خيره شد و به ابروم و چشمم زل زد.
با لبخند گفتم: اگه کار ديگه اي نداريد، برم؟
هنوز نگام مي کرد. حواسش به حرفي که زدم نبود. خندم گرفته بود. تو اين چند ماه، آرادو انقدر گيج و منگ نديده بودم!
با حالت خنده گفتم: با اجازه!
romangram.com | @romangram_com