#حصار_تنهایی_من_پارت_1012




با اعتراض گفتم: امير...خاتون گناه داره!

- نترس آراد نمي ذاره دست تنها بمونه. چند نفرو مياره کمکش کنن.

اما دلم تو اون عمارت بود. مي خواستم برم.

گفتم: خب دوباره ميام پيشت!

خنديد و گفت: پس دلت براي آراد تنگ شده!

- اي بابا! چرا من هرچي مي گم تو وصلش مي کني به آراد؟ از اين دو روز، واقعا ممنون. خستگي اين دو هفته از تنم اومد بيرون؛ ولي من که تا هميشه نمي تونم پيشت بمونم؟

- آيناز! آراد اگه بخواد با اين دختره اسمش چي بود؟

- دل آرام!

- آره همين دل آرام ... بخواد ازدواج کنه، بايد تا آخر عمرت، کلفت خودش و زن و بچش بشي.

- خب مي گي چيکار کنم؟

- يه مدت ديگه پيشم بمون. اون که بدون تو هم مي تونه جشنشو راه بندازه؟

تو چشماي خاکستري غمگينش نگاه کردم و گفتم: يه سوال بپرسم راست و حسيني جوابمو مي دي؟!

romangram.com | @romangram_com