#حصار_تنهایی_من_پارت_1011
- حداقل بشين بخور!
- نه... بسه بريم!
دست و دهنمو شستم و با امير رفتيم بيرون.
دو روز پيش امير بودم. خيلي بهم خوش مي گذشت. با هم آشپزي مي کردیم، مي رفتيم بيرون. خريد خونه رو با هم مي کرديم. خونه رو با هم تميز مي کرديم.
دو روز فقط مي خنديدم و خوشحال بودم. سعي مي کردم اميرعلي رو دوست داشته باشم اما يه چيزي مانع ورود عشقش به قلبم مي شد يا شايد مي ترسيدم. ترس از جدايي و تنهايی و اذيت شدن.
مي ترسيدم اميرعلي رو دوست داشته باشم. شايد اونم مثل بقيه بره و تنهام بذاره. شايدم اينم مثل بقيه مردا فقط يه مدت منو بخواد. امير علي خوب بود. مهربون، خوش اخلاق، صبور، يه تکيه گاه امن. همه چي تموم. اما من نمي تونستم دوستش داشته باشم. کاش نظرشو در مورد خودم مي دونستم. نمي دونم واقعا دوستم داره و مي خواد منو به خودش علاقمند کنه يا فقط مي خواد نظر منو در مورد مردا عوض کنه؟ اميدوارم دوستم نداشته باشه. چون اونوقت تو بد مخمصه اي گير مي افتادم و مجبور مي شدم بخاطر جبران محبتاش باهاش ازدواج کنم.
***
با امير تو رستوران نهار مي خورديم.
گفتم: امروز بايد برگردم. شب آراد مهموني داره. بايد به خاتون کمک کنم.
- مي خواي به خاتون کمک کني؟ يا به بهونه کمک به خاتون، مي خواي بري پيش آراد؟
- دوتاش يکي بود! من علاقه اي به آراد ندارم. اگه داشتم، پيش تو نمي اومدم.
- اگه دوستش نداري، نه مهموني مي ري، نه به خاتون کمک مي کني!
romangram.com | @romangram_com