#حصار_تنهایی_من_پارت_1013
- بفرماييد!
- تو...
نمي دونستم بپرسم يا نه؟ آخرش که چي؟ بايد بدونم اين همه اصرارش براي دوست داشتن يه مرد که به من مي کنه براي چيه؟
- خب... تو چي؟
- تو منو دوست داري؟
اول متعجب نگام کرد؛ بعد خنديد و سرشو چپ و راست کرد و بلند شد.
گفت: پاشو مي ريم خونه وسايلتو جمع کن. مي برمت پيش آراد.
- جوابمو ندادي!
- بعدا مي فهمي... فعلا بلند شو بريم پيش خاتون يا همون آرادي که نگرانشي!
- يه بار گفتم نگران آراد نيستم.
داد زدم: اصلا هيچ مردي رو دوست ندارم. بفهم!
کيفمو برداشتم و با سرعت از رستوران اومدم بيرون. گريه کردم. لعنت به من! چرا سرش داد زدم؟ چرا؟ امير! ببخش!
نمي دونستم کجا مي رم. فقط مي خواستم برم که ديگه اميرو نبينم. خجالت مي کشيدم تو چشماش نگاه کنم. از راه رفتن خسته شدم. تو يه پارک نشستم. گريم شديدتر شد؛ اونقدر گريه کردم که آروم شدم. دور و اطرافمو نگاه کردم؛ نفهميدم کجام.
romangram.com | @romangram_com