#حصار_تنهایی_من_پارت_1006


ساعت شش، يهو بيدار شدم. به اتاق نگاه کردم. وقتي فهميدم جايي هستم که احتياج به بيدار کردن آراد نيست، با خيال راحت تو جاي گرمم خوابيدم. چقدر خوبه آدم رو تخت بخوابه! جاش گرم و نرم باشه. نه عين تشک من که با خوابيدن رو زمين فرقي نمي کنه. کاش همه ی بي خانمان ها هم خونه داشتن. کاش همه معتادا آدم مي شدن و ترک مي کردن و برمي گشتن سر خونه زندگيشون.کاش کسي ديگه تو اين سرما و برف و بوران، زير پل و رو کارتنا نمي خوابيد. کاش الان مي رفتم براي امير صبحونه حاضر مي کردم.

يهو بلند شدم. آره! فکر خوبيه! براش صبحونه حاضر مي کنم. هر روز براي آراد، امروز براي امير. بلند شدم روسريمو انداختم رو سرم. به آشپزخونه رفتم. چراغو زدم. کتري رو گذاشتم رو اجاق. بعد آماده شدن چاي، در يخچالو باز کردم. اوه! چه خبره! فروشگاهه يا يخچال؟! کي وقت مي کنه اين همه رو بخوره؟ ميزو چيدم؛ نگاشون کردم، ديدم يه چيز کمه. شکلات صبحانه! در يخچالو باز کردم.

- تو آشپزخونه ی من چيکار مي کني؟!

شيشه از دستم افتاد و شکست.

نگاش کردم و گفتم: واي امير! ترسيدم!

همين جور که مي خنديد، گفت: ببخشيد... گشنته اين موقع صبح اومدي سراغ يخچال؟

در يخچالو بستم و گفتم: نه... مي خواستم برات صبحونه حاضر کنم.

خواستم خرده شيشه ها رو جمع کنم که گفت: دست نزن؛ خودم جمعشون مي کنم! برو کنار وايسا!

به کابينت چسبيدم. اونم شيشه ها رو جمع مي کرد.

گفت: آخه دختر! ساعت شيش و نيم، وقت صبحونست؟

- پس نه! وقت عصرونست!

نگام کرد و با لبخند گفت: مي گم چرا موهاي آراد بدبخت رشد نمي کنه؟ نگو از دست زبون توئه!

- وا! به من چه؟ اون خودش نمي ذاره موهاي فلک زدش يه ميليمتر بياد بالا، فِرتي مي زندشون!

romangram.com | @romangram_com