#حصار_تنهایی_من_پارت_1005


دويدم و گفتم: نه ممنون! اين بيشتر به پام مياد!

رو مبل نشستيم و سوغاتياشو با هم باز مي کرديم. اوليش عطرخنک بود که از بو کردنش سير نمي شدم. بعدي رو باز کردم. يه پالتوی مشکي خزه دار. وقتي پوشيدم، گفتم:

- واي عاليه... اندازه ست!

با ذوق يه چرخ خوردم که امير بلند خنديد و گفت: شدي عين بچه ها!

بخاطر اينکه ديگه نوزادم نکنه، نشستم! بقيه ی کادوها رو هم باز کرديم. يکي از يکي ديگه بهت.ر از همه سوغاتياش خوشم اومد. يه فيلم ترسناک گذاشت.

گفتم: مي شه عوضش کني؟!

- چرا؟ دوست نداري؟

اَبرومو بردم بالا و گفتم: نه! نمي دونم تو و پسر داييت چه علاقه اي به فيلم ترسناک داريد؟!

امير بلند خنديد و گفت: آراد هر وقت عصبي مي شد، يه فيلم ترسناک مي ديد، حالش خوب مي شد!

حتما مشکل رواني داره که با فيلم ترسناک حالش خوب مي شه! فيلم کمدي گذاشت و تا ساعت يک فيلم نگاه کرديم. يه جاهايیش امير مي خنديد، يه جاهايیش من. وقتي امير مي خنديد من با تعجب نگاش مي کردم که اصلا صحنه خنده داري نبود. امير هم با تعجب به من نگاه مي کرد.

گفت: به چي مي خندي؟ اين که اصلا خنده دار نيست که؟!

هيچ وقت نشد دوتامون به يه صحنه بخنديم؛ به اين مي گن تفاهم!

***

romangram.com | @romangram_com